تایتل قالب

پشتیبانی

طراحی سایت سئو قالب بیان


۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوشتن» ثبت شده است
قلم ها را باید شست ؛ جور دیگر باید نوشت


چکش را بر می دارم ، بر سفیدی روبرویم نگاه می کنم و شروع به کوبیدن کلمات سیاه ر روی صفحه سفیدی که بی آلایش و بی ادعاست می کنم.

بعد از آن مثل مجسمه آزادی نیویورک ، ادعای سلطه جویانه اش را بر صفحات سفید دیگر می کند ؛ نمی داند که هر چه آن چکش می زند قوی تر هم می شود ، کلمات سیاه تری تولید می کند و مجسمه های بزرگتری را شکل می دهد.

نوشتن را به مجسمه سازی تشبیه کردم حالی که اصلا این دو شبیه یک دیگر نیستند ؛ هیچ کسی نمی تواند بگوید نوشته زیبا است یا زشت ، چون نوشته فقط منتقل کننده افکار فرد است ، افکاری که می تواند به زیبا ترین کلمات مزین شود یا نه.

بعضی ها بی ذوق اند و به قولی مصداق آن شعر زیبا اند

اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب     گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری

فیلم قبل از سقوط یا به قولی دیگر ناپولا هم در بخشی روایتگر نوشته های نوجوانی بود به نام البریشت ؛ او که پسر یکی از فرماندهان ارشد ارتش آلمان نازی بود و همه به خاطر مقام پدرش وی را مورد احترام قرار می دادند در جایی از فیلم به دوست صمیمی اش درباره نوشته هایش در مدرسه نظامی قبلی می گوید ؛ او مو هایش را می کنده و لای کاغذ های انشا می گذاشته تا ببیند می خوانند یا نه ؛ وقتی برگه های انشایش را باز می کرد تا ببیند آری یا خیر ، تمام کاغذ های انشایش را با موهای خودش می یابد!

آنها بی ذوق بودند ، برای فرهنگ احترام و اهمیتی قائل نبودند و در نهایت سقوط کردند ؛ البته به اوج رسیدن فرهنگ هم موجب سقوط جامعه است ! شاید بپرسید چطور؟ من شما را به دوناتلو و دانته معرفی می کنم ؛ کمدی الهی دانته که کلیسا با آن مخالفت کرد ولی مردم به آن احترام گذاشتند و کم کم آنها را نسبت به دین و خدا و عالم و آفرینش عالم دلسرد کرد و دوناتلو مجسمه سازی که با ساختن مجسمه معروف داوود نبی مردم را بین فرهنگ عریان و فرهنگ مسیحیت متشکک کرد که عریانی را بپذیرند یا مسیحیت را و پذیرفتند که هر دو را در کنار هم داشته باشند !

بازم حرف از مجسمه سازی شد ؛ زور بازو هم نیاز آدمی است برای ساخت مجسمه هایی ظریف تر البته زور بازویی کنترل شده ! اگر میکل آنژ زور بازوی زیادی داشت قطعا نمی توانست آن مجسمه های کوچک و البته عریان را خلق کند و در فروپاشی فرهنگ مسیحیت نقش ایفا کند!

نوشتن هم شروط خاصی دارد ، نویسنده باید عاقل باشد ! البته معتقد و متعهد هم بماند ، دانته عاقل بود و شاید هم کمی معتقد به فرهنگ مسیحیت ولی متعهد نبود و با مقداری پول کتابش را نوشت و ضد آفرینش و خدا سخن گفت!

زور بازوی نویسنده کتاب هایی است که میخواند ؛ من قبل از اینکه کتاب بی نوایان اثر ویکتور هوگو را بخوانم ، انشاهای مزخرف و بچه گانه ای می نوشتم ، انشاهایی که خیلی بار ها می شنویم ؛ ما یاد گرفته ایم انشا نویس شویم ، شاید به خاطر این باشد که اسم درس اشتباه است ، ما باید یاد بگیریم نویسنده شویم !

نویسندگی و ذوق هنری نوشتن در همه وجود دارد ، بعضی ها چوب است و باید بسوزد ، بعضی ها آتشی است زیر خاکستر و چند قطره بنزین نیاز دارد که باز شعله بگیرد و بعضی دیگر آتشی سوزان اند!

رئیس جمهور گفت کتاب هایتان را نقد کنید و من از همین انشا شروع می کنم ؛ نگارش درسی است که یاد نمی دهد نویسنده شویم ! بلکه یاد می دهد انشا بنویسم ؛ تهی از ادبیات و تهی از هر چیز دیگر،

حتی بعضی از معلم ها نمره ای برای شیوه خواندن به دانش آموز می دهند ، این یعنی بیا الآن بخوان و برو نمره بگیر!

درحالی که نویسنده یک بار یا چند بار یک چیزی می نویسد و می گذارد بقیه خودشان می خوانند!

خودم اشتباهات زیادی داشتم ولی همین که کتاب هایی مثل الیور تویست ، بی نوایان ، رابینسون کروزو و تکفیری را که خواندم ، دانستم قلم ها را باید شست ، جور دیگر باید نوشت!

قلمم را شستم و نوشتم ، هر باری که می نوشتم قدرت قلمم بالاتر می رفت ؛ دیگر بجای نمرات 17 و 16 ای که با ارفاق می گرفتم ، نمره 20 را بدون ارفاق می گذاشتند در دفتر نمره و آفرین معلم را به همراهش کسب می کردم.

دیگر سرتان را درد نیاورم ، با سوالی در نهایت " آیا بهتر نیست قلممان را بشوریم و جور دیگر بنویسیم؟"

بنویسیم این بار برای " نوشتن " !

نوشتن امری است که از هزاران سال پیش ، از زمانی که آدم های غار نشین بوده اند آغاز شده است ، تا کنون متحول شده و امروز به شکل کلماتی که می بینیم در آمده.

آن روز انسان می خواست بغض تنهایی خودش را بشکند ، از چاه تنهایی بیرون بیاید و با دیگران ارتباط برقرار کند.

روند اجتماعی شدن را بگذراند و داستان های خودش را به خانواده اش که در غار می زیسته اند باز گو کند.

زبان الکن انسان  در آن زمان به دردش نمی خورد و دست به دامان کشیدن خطوطی منحنی از حیوانات و خود انسان ها در حین شکار می کرد و این طور داستان هر روز شکارشان را تعریف می کرد.

این اوضاع گذشت تا از غار خارج شدند و دیدند نه خیر ، دنیای بیرون جای امن زندگی هم دارد ؛ آنها خودشان را از حصار سنگ های سخت غار رها کردند و به سمت رود ها و چشمه ساران رفتند .

انسان ها زندگی جدیدی را اما این بار در کنار رود ها آغاز کردند ؛ گروه های مختلف در کنار رود های مختلف پدید آمده بودند و این بار نیاز داشتند تا گروه گروه با هم دیگر ارتباط بگیرند ؛ خطوط مشترک و قراردادی جدیدی ابداع شد و اینبار دیگر می دانستند اگر می خواهند به رئیس فلان قبیله سلام کنند ، سلام را می نوشتند.

این ها هم گذشت و دوران جدید تری آمد ، انسان های نخستین که دیگر با فرهنگ هم شده بودند آداب خاص نوشتاری را رعایت می کردند ؛ همچنین دیگر بر روی لوح های گلی نمی نوشتند و به پوست های آدم و گاها کاغذ های کاهی و جوهر دست پیدا کرده بودند.

سیستم پیکی هم راه انداخته بودند و دیگر قوی شده بودند ؛ در کنار آهنگران ،کشاورزان و پیشه وران ، شغل جدیدی به نام دبیران ادبیات نیز شکل گرفته بود.

آنها میرزا بنویس هایی بودند که بعضا هم خودشان کتبی تالیف می کردند.

باز هم گذشت ، چشمانم را باز کردم ، در فکرم این جملات را ساخته بودم و هم زمان انگشتانم را بر روی صفحه کلید یافتم ؛ یادم آمد دیگر عصر عصر اسب و چاپار نیست ، تا سه قرن پیش که خبری از مورس و تلگراف نبود همه چی به کندی پیشرفت می کرد ؛ حتی دیگر نهایت پیشرفت در نامه نگاری کبوتر های پیامرسان بودند ، ولی در طول سه قرن به اندازه این همه عقب ماندگی پیشرفت ارتباطی و اطلاعاتی داشته ایم!

 



موزیک پلیر