تایتل قالب

پشتیبانی

طراحی سایت سئو قالب بیان


نقد فیلم اردوگاه جهنمی

سلام ، این فیلم ساخت 2004 هست و با اینکه قدیمی هست ولی هنوز جای نوشتن برای این فیلم هست ؛ این فیلم ساخته دنیس گانسل هست و با بازی مکس ریملت در نقش فردریش رایمر و دیوید استریو در نقش آلبریشت و تام اسشلینگ در نقش مربی بوکس ناپولا است.

داستان فیلم روایتگر ورود فردریش(ریملت) از کار در کارخانه زغال سنگ به مدرسه آلمان نازی است ؛ او پس از خروج از کارخانه به یک مسابقه بوکس می رود که در آنجا رقیبانش از مدرسه آلمان نازی هستند ؛ فردریش با اینکه می تواند بوکسور حریف را زمین گیر کند ولی شکست می خورد ؛ در همین حین مربی بوکس مدرسه ناپولا (اسشلینگ) بازی او را می بیند و او را به مدرسه آلمان نازی می برد تا در تیم بوکس بازی کند.

فردریش (ریملت) این خبر را به خانه می برد ولی پدرش با او مخالفت می کند تا فردریش (ریملت) در مدرسه آلمان نازی درس بخواند ، برای همین فردریش (ریملت) صبح خیلی زود خانه را به قصد مدرسه ترک می کند.

در ادامه مطلب دنبال کنید :

داخل مدرسه فردریش (ریملت) با کریستف اشنایدر هم اتاقی اش آشنا می شود و کریستف او را با برخی قوانین انظباطی آشنا می کند و به او درباره مسئول انظباطی هشدار می دهد.

آلبریشت (استریو) شب بهمراه پدرش که یکی از فرماندهان رده بالای مدرسه است به مدرسه می آید ، او بغل دستی فردریش (ریملت) می شود و فردریش (ریملت) با او دوست می شود و با هم دیگر در کار ها مشارکت می کنند.

فردریش (ریملت) به باشگاه بوکس می رود تا با مربی بوکس(اسشلینگ) تمرین بوکس انجام دهند و در عین نا باوری متوجه می شود که فقط خودش بوکسور است!


فردریش (ریملت) به سراغ دفتر نشریه دانش آموزی مدرسه می رود و در آنجا با آلبریشت (استریو) روبرو می شود ؛ وقتی باهم گفتگو می کنند فردریش (ریملت) متوجه می شود که آلبریشت (استریو) دانش آموزی تنها ولی خوب است و برای اینکه باهم دیگر دوست بشوند او تمام انشا های آلبریشت (استریو) را از او می گیرد تا همه آنها را مطالعه کند.

در سکانس بعدی هم پرواز فردریش (ریملت) را در آسمان با پرنده چوبی می بینیم. { به نظرم توی این سکانس می خواستن دوستی فردریش (ریملت) رو با آلبریشت (استریو) نشون بدهند.}

فردریش (ریملت) بعد از تمرینات بوکس یک مسابقه بوکس شرکت می کند و در آنجا پیروز می شود ؛ فردریش (ریملت) نمی خواست که با ضربه آخر به بوکسور حریف ضربه بزند ولی این کار را می کند و پیروز می شود و مورد توجه فرماندهان نظامی قرار می گیرد ، در هنگامی که فردریش (ریملت) برای استراحت به آبخوری {نمیدونم چیه ولی اصلا شبیه دستشویی یا حموم هم نبود} می رود با دوستش آلبریشت (استریو) آشنا می شود ، آلبریشت (استریو) از دست فردریش (ریملت) ناراحت بود و او را به خاطر ضربه ای که باعث ناک اوت شدن حریفش زده شماتت می کند و فردریش در پاسخ به او می گوید : «برای بردن او چاره ای نداشتم»

کلاس آموزشی کار با نارنجک توسط استاد نظامی و تربیت بدنی {الکی مثلا یه اسم قلمبه سلمبه بزاریم براش :) خخخ} به دانش آموزان نارنجک آموزش می دهد ، کریستف اشنایدر {بد بخت رو همیشه اول می فرستادن جلو} اولین نفر نارنجک را پرت می کند و بقیه دانش آموزان به ترتیب این کار را تمرین می کنند ، یک دست و پا چلفی { بایرام باقالی اخراجی ها } نارنجک از دستش ول می شود و درحالی که مربی ترسو فرار می کند یکی از بچه ها جان خودش را فدا می کند و می پرد بر روی نارنجک و کشته می شود.

برای او مراسم یادبودی در مدرسه برگزار می کنند.

در سکانس بعد ورزش صبحگاهی با همان مربی ترسویی که از نارنجک فرار کرد در یک پلان مشاهده می کنیم که خانواده آن دانش آموز دست و پا چفلتی هم چنان که پرونده اش را داده اند زیر بغلش می رود ، مربی از فردریش (ریملت) می خواهد که به شکم او ضربه ای بزند و هنگامی که فردریش (ریملت) این کار را می کند مربی از درد به خودش می پیچد.

و اما باز می رسیم به همان آبخوری ، آلبریشت (استریو) به سراغ فردریش (ریملت) می رود و در آنجا او را به خاطر کار جسورانه ای که انجام داده تحسین می کند و به مراسم تولد پدرش دعوت می کند.

باهم دیگر خوش حال و شاد و خندان سوار ماشین می شوند و به سمت منزل خودشان می روند ، در آنجا مادرش به او اهمیتی نمی دهد و آلبریشت ناراحت می شود ؛ شب می شود و دو تایی برای استقبال پدر آلبریشت می روند.

پدر آلبریشت درحالی که با فرماندهان دیگر بگو بخند می کند وارد خانه می شوند و با استقبال و سرود اعضای خانه رو برو می شوند ، پدر آلبریشت بعد از فوت کردن شمع های کیک با دیگر اعضا بر سر میز غذا می نشینند ؛ آلبریشت (استریو) در خواست می کند تا شعری را بخواند ولی بعد از یک مصراع پدرش از او تشکر می کند و در خواست می کند دیگر ادامه ندهد.

یکی از فرماندهان ار آلبریشت (استریو) درباره آموزش های مدرسه می پرسد و او می گوید خوب است و پدر آلبریشت می گوید که آلبریشت بعد از مدرسه به وافن اس اس ( یکی از نیرو های ارتش آلمان نازی ) خودش را معرفی خواهد کرد.

فرمانده از فردریش (ریملت) هم سوال می کند و درباره بوکس می پرسد و پدر آلبریشت درخواست برگزاری نمایشی را بین آلبریشت و فردریش می کند ؛ بعد از تمام شدن مهمانی همگی به زیرزمین خانه می روند و رینگ بوکسی در آنجا قرار دارد ، آلبریشت و فردریش را مجبور به مسابقه دادن باهم دیگر می کنند و در آنجا فردریش که نمی خواهد آسیبی به دوست صمیمی خودش یعنی آلبریشت بزند ولی مجبور به این کار می شود و باعث قهر کردن آلبریشت از فردریش می شود.

بعد از مدتی بی محلی توسط آلبریشت دوباره با یک دیگر دوست می شوند ؛ شب هنگام پدر آلبریشت با چند کامیون وارد حیاط می شوند و می گوید که یک قطار حامل اسرای آلمانی در آتش سوخته است و سربازان آلمانی در جنگلی که آنها بلد هستند گم شده اند و از آنها برای دستگیری سربازان روس کمک می خواهند و برای تحریک سربازان به آنها می گوید که آنها مسلح هستند.

وقتی اسلحه و مهمات را دریافت می کنند آلبریشت درباره جنگی بودن تسلیحات اعتراض می کند که با عصبانیت فرمانده روبرو می شود ، آنها به جنگل می روند و در جنگل با ترس و لرز به دنبال فراریان می گردند ، چند نفر از فراریان را می بینند و به آنها تیراندازی می کنند و هنگامی که به بالای سر آنها می روند مشاهده می کنند که آنها بچه هستند و آلبریشت تحت تاثیر قرار می گیرد ، وقتی پدرش و سربازان دیگر می رسند پدرش تیر خلاص به مجروحی می زند که آلبریشت بالای سر او بود و آلبریشت عصبانی می شود.

پدرش او را دعوا می کند که چرا جلوی دیگران به صحبت های او نافرمانی می کند ، گروه به گشت خود ادامه می دهد و آلبریشت در جایی استفراغ می کند {توی همه فیلمای جنگ جهانی حتما یه جاش حالت رو بهم میزنن خخخ} او عصبانی از گروه جدا می شود و گروه بجز فردریش به او توجهی نمی کنند ؛ در حال برگشت یکی از اعضای گروه با فردریش درگیر می شود و باعث می شود وقتی بر می گردند بازدداشت شوند.

دانش آموزان هنگامی که باز می گشتند تیر جوخه آتش آلمان ها را می دیدند که وحشیانه در حال تیراندازی به فراریان هستند.

آلبریشت بوسیله یک کامیون بر می گردد ، روز بعد سر کلاس معلم ادبیات و همان معلم بوکس می آید سر کلاس و موضوعی که می دهد درباره عملیات دیشب آنها بود . بعد از این که کریستف اشنایدر انشای مزخرفش را می خواند {کلا اول می اومده مخاطب بفهمه اگر خودتم بودی بهتر از این نبودی} و معلم انشای او را نصفه کاره رها می کند و می گوید که آلبریشت بیاید و انشای خودش را بخواند

آلبریشت می گوید : « هر قدر هم که بچه گانه به نظر بیاید دیدن زمستان و برف تازه باریده وجود انسان را همیشه مالامال از شادی بی وصفی می کند ، شاید چون می خواهیم مثل بچه ها به کریسمس ربطش بدیم من همیشه در تصوراتم کسی بودم که اژدها ها را شکست می دهد و اسرایش را نجات می دهد ، کسی که دنیا را از بدی ها نجات می دهد (لبخند رضایت معلم) و وقتی دیروز راه افتادیم تا زندانیان را پیدا کنیم (قیافه آذری جهرمی وقتی حسن روحانی داره یه بلوفی می زنه ؛) ) باز هم به نظرم آمد آن پسر کوچکی هستم که می خواهد دنیا را از بدی نجات بدهد (معلم می گوید که «آلبریشت بسه» ) وقتی بر می گشتیم متوجه شدم که خودم جزئی از آن بدی هستم که می خواستم دنیا را از شرش نجات بدهم ، ( معلم باز می گوید که «آلبریشت بسه» ) کشتن زندانیان عادلانه نیست ، آنها آن طوری که فرمانده اشتاین می گفت تا ما را تحریک کند مسلح نبودند! بلکه بالغ هم نبودند ، آنها یک مشت بچه بودند! » معلم آلبریشت را از کلاس اخراج کرد.

پدر آلبریشت به مدرسه می آید و به او می گوید که یک انشای دیگر بنویسد و دیگر در آن مدرسه جای ماندنش نیست!

در آن لحظه فردریش از زندان آزاد می شود و وقتی خبر آلبریشت را می شنود به دنبال او می رود دوباره به همان آبخوری ، وقتی با او صحبت می کند به او جملات پدرش را در مرگ آن دانش آموز یاد آوری می کند که «هر کسی دیگر متعلق به دیگران و کشورش نیز هست» و با هم دعوا می کنند و هر دو درحالی که یک دیگر را در آغوش دارند به زمین می افتند و گریه می کنند :|

فرداش هم معلم نظامیشون میاد بلندشون می کنه و همه رو می بره به دریاچه یخ زده تا یه عمقی رو زیر آبی شنا کنند و برن پی کارشون ، اول از همه هم مثل همیشه کریستف اشنایدر توسط مربی میاد و یه طناب رو اونطرف می بره و بعدش فردریش رد می شه و بعدش هم آلبریشت و آلبریشت در همونجا خودش رو ول می کنه و کشته می شه!

فردریش تلاش میکنه ولی نمیتونه و غمگین میشه ، وقتی توی مسابقه هم میره با اینکه باز برده بوده ولی شکست میخوره و از مدرسه اخراجش می کنن.

تموم شد.

نمره من به این فیلم از 10 9.5 هست .


نظرات (۱)

  • bsj sajjad
    سه شنبه ۱۳ شهریور ۹۷ , ۲۲:۳۴
    حیف متنش زیاد بود
    +
    • author avatar
      محمدحسین کتابی
      ۱۳ شهریور ۹۷، ۲۳:۰۶
      1700 کلمه است ، شده اندازه یه مقاله :)
      با اینکه زیاد وقت گذاشتم دوست دارم مخاطبمم وقت بزاره بخونه :):)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

موزیک پلیر