تایتل قالب

پشتیبانی

طراحی سایت سئو قالب بیان


اشکی که می تواند گناهان را بشوید ، جاری شود و دنیا را با خود نیز ببرد.

اشکی که می تواند گناهان را بشوید ، جاری شود و دنیا را با خود نیز ببرد.

همیشه آقای صمدی به من می گفت اگر پنج شنبه شب هایم که مختص صله رحم گذاشته ام را شبی بی کار بودم ، به هیئت شان به نام "یاوران مهدی" بروم .

آن موقع به خاطر برخی اتفاقات به شدت دل شکسته و غمگین بودم ؛ خیلی بارها شده بود در تنهایی ام برای امام حسین (ع) گریه می کردم و برای خودم روضه غریبی می خواندم .

جالبی اینجاست که در هیئتی که نتواند صدای گرم سخنرانش دلم را بگیرد و بلرزاند هم به زور اشک می ریختم.

اما این بار برخلاف برنامه خانوادگی ، برنامه کاری پنج شنبه هایم در قرارگاه طول کشیده بود ، آقای صمدی هم هنوز فرمانده پایگاه بود و هنگامی که به منزل می رفتم ، یاد اطلاعیه و حرف آقای صمدی که الآن فرمانده حوزه شده افتادم .

مسیرم را به سمت شهرک فاطمیه کج کردم و تخته گاز تا هیئت رکاب زدم ، آن موقع ها با شهرک فاطمیه آشنا نبودم برای همین به سختی محل هیئت را پیدا کردم .

منزل آقای محمدی بود ، دقایقی دم درب هیئت فقط مستمع حرف های سخنران بودم . سخنران آن موقع هیئت را یادم نیست ؛ ولی به روضه خوانی رسید . من هم داخل هیئت شدم و فقط به روضه ها گوش دادم .

دیگر دلم داشت آتش می گرفت روضه غریبی برای منی که در هویزه با ضد و خوردی که من با  18 نفر سر بحثی که انتهایش تلاش برخی لاابالی ها برای بی آبرو کردن من بود شده بود خیلی روضه دل سوزی بود.

خودم را به امام حسین و خوبی مطلق شباهت نمی دهم ولی آن لحظه بر خلاف روحیات مبارزاتی ام با قدرتی از درون مقابل آنها ایستادگی کردم ، شاید چند نفری هم حسابی حساب رسی شدند ولی این جا جومونگ هم باشی فقط با اراده کارگردان می توانستی زنده بیرون بیایی ، ولی من مثل این فیلم کمدی ها با قدرت تمام ایستادم ، خاکی از لباس دیجیتالی ام تکاندم و گفتم : « فقط همین!» بعد از آن در اتوبوس که نشستیم و به سمت قرارگاه حرکت می کردیم در راه برای خودم روضه می خواندم و اشک هایم جاری بود .

حیف از دست بچه ها که می آمدند و التماسم می کردند که گریه نکنم . شاید آنجا بود که فهمیده بودند چقدر اشتباه کرده بودند ؛ آن کسانی که واقعا از روی جو گیری با من وارد دعوا شده بودند و تحریک شده بودند ، معذرت خواهی می کردند ، سعی می کردند دل مرا راضی کنند . نمی دانستند آنقدر دلم بزرگ هست که به دل نگیرم.

ولی هیچ کسی از آن چندنفری که بعد از اردو در مدرسه برایم حرف در آوردند یک کلمه معذرت خواهی نکردند ؛ در مدرسه حرف خودشان و تهمت زشت خودشان را زدند و خدا با من بود تا در نطفه حرف هایشان را خفه کنم.

چند باری پیش از اینها هم زد و خورد داشتیم ولی این دیگر اولا ترین زد و خوردی بود که میان من و آنها رخ داده بود ؛ دیگر به همین روضه های غریبی عادت کرده بودم ، می گویند تنها غریب ، درد غریبان را می فهمد.

 

چقدر درک کرده ایم غریبی امام زمانمان را؟

چقدر کار کرده ایم برای اینکه کمی ایشان را از غریبی رها سازیم؟

دلمان پاک نیست ، امام زمان می دانم که امشب تو این متن را می خوانی ؛ ببخشید که دلت را خون می کنم و ادعایم است که مسلمانم.

مرا به دغدغه هایم ببخش ، مرا به کار کردن هایم ببخش ؛ قول میدهم دیگر گناه نکنم...

نمازم را برای تو و به وقت تو تنظیم می کنم و قربه الی الله.

آن شب نفهمیدم که مردم یا تازه متولد شدم.

فقط می دانم که روحم تازه شد و شیطان بیرون رانده گشت

در انتهای این مطلب از آن کسانی که التماسم می کردند گریه نکنم و پیرمرد های هیئت یاوران مهدی و دو دوستم علی و سید مهدی در قرارگاه حلالتان نمی کنم ، چرا نذاشتید من توی تنهایی هام گریه کنم :/


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

موزیک پلیر