میم حا کاف | محمدحسین کتابی تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


اشک تطهیر کننده انسان

اشک عنصری است که کودک تا پیرمرد با اشک ریختن در حقیقت خودشان را تخلیه می کنند و چه بهتر که اشک ریختن برای خدا باشد نه خلق خدا
این مایعی که از چشم ها می چکد در غم و یا شادی انسان همیشه بوده و تنها شاهدی است که در روز قیامت در همه حالات انسان بویژه برای شادی و غم انسان شاهد معتبری است و شهادتش مقبول تر از بقیه اعضاست (به نظر خودم)
البته اشک ریختن باعث می شود روح آدمی تازه شود ، اشک ریختن نوزاد را همه دیده ایم این اشک ریختن باعث می شود مادر به بچه اش برسد و نیاز فرزندش را برطرف سازد . اشک هم همین است برطرف کننده نیاز است چه مادی و چه معنوی
البته روح آدم بعد از نماز و روزه و… با اشک پاک و مطهر می شود.
وقتی روح یک جامعه پاک نباشد آن جامعه نیز پاک نخواهند ماند همانطور که در غرب آمار فساد و … بالا است ؛ البته نمی گویم که همه این ها به خاطر اشک نریختن است اما بحث من درباره روح است و درباره موضوعی به نام اشک ریختن صحبت می کنم که یک ابزاری است برای پاکسازی روح جامعه ،‌عقاید تحریف شده و رفتارهای هنجارشکنانه انسانی (نه اومانیستی) عواملی هستند که یک جامعه را آلوده و به فساد و گناه دچار می سازند
باید توجه داشت که ابتلا  به هر نوع فسادی و بعد اشک ریختن آدمی را درمان نمی سازد مثلا آدمی که شراب می نوشد درحقیقت خدا ۴۰ روز با وی قهر می کند و یا فردی که زنا می کند و یا فردی که مبتلا به گناهان در تنهایی است و مهمتر کسی که به نظام اسلامی ضربه می زند همه باعث نیامدن اشک می شوند و البته بیشتر گناهان انسان از زیر شکم آغاز می شود و گناهان شکمی بسیار کمتر از گناهان زیر شکمی اند و غرب هرچه می کشد از زیر شکمشان است.
و به نظرم فلسفه اینکه مردان در هنگام گریه کردن دستانشان را بر روی چشم و زنان دستانشان را برروی دهانشان می گیرند این است که هرکسی از جایی که گناهانش سرمنشا دارد پنهان می سازند مردان از نگاه به نامحرم و زنان از صحبت هایشان
انَ شاء الله که جامعه ای با روح پاک داشته باشیم چون روح پاک توان درک روح مطهر(عج) را دارند و اورا می پذیرند


راستگویی...
سلام ،‌توی پست قبلی درباره غرور صحبت کردم و خوشبختانه مورد عنایت دوستان قرار گرفت و این بار هم می خوام درباره یکی از فضیلت های اخلاقی به نام راستگویی حرف بزنم
راستگویی و صدق السان از جمله مواردی هست که همه انسان ها این رو ارزش می دانند  راستگویی قفل اتاقی است که در آن همه بدی هاست و اگر راستگویی با کلید دروغ گویی باز شود آدم در منجلاب بدی ها غرق خواهد شد و این بدترین سرنوشت یک نفر می تواند باشد
می گویند روزی فردی مبتلا به گناهان به نزد یکی از حکیمان می رود و او به فرد گناهکار می گوید که سعی کند بابت کارهایش دروغ نگوید و وقتی به دزدی می رفت فکر می کرد که اگر من این جا دزدی کنم باید بعدش دروغ بگویم و بنابراین از دزدی منصرف می شد و یا هر کار دیگر
راستگویی در سرشت و فطرت انسان اولین چیزی است که اگر در کسی زایل شود دیگر آن فرد قابل کنترل نخواهد بود زیرا قفلی که از اول به دری نخورد تا آخر هم به آن در نخواهد خورد بعضی قفل ها نیز بزرگ و غیرقابل خورد شدن و یا باز شدن اند و بعضی ها کوچک و بدی ها خودشان خود به خود قفل را خواهند شکست و یا اگر دزدی بیاید و بخواهد با قلقلکی فرد را مجبور به بدی کند به راحتی می شکند
بهترین کار برای بستن درب اتاق بدی ها این است که قفلی محکم بزنیم و جای ورود کلید را هم جوشکاری کنیم تا باز نشود اینکار فقط و فقط از علمای  اعلم و افرادی که تهذیب نفس کرده اند برخواهد آمد
و خلاصه … انّ شاءلله همه از اولیایی الهی بشویم … الهی آمین

غرور

سلام بعد از یه مدت بی مطلبی به این نتیجه رسیدم که به بعضی از رذائل اخلاقی بپردازم و کمی جنبه های این رذیلت ها را مورد بررسی قرار بدم!

اولین موردی که به ذهنم رسید که بگم «غرور» است.

مغرور بودن آفت بد هر انسان آزاده ای است اینکه کسی خودش رو بالاتر از بقیه بدونه اینکه فکر کنه من منم و همه هیچ اند و وقتی بهش مسئولیت می دهی میگوید ال می کنم و بل میکنم ولی فی الذات هیچ نمی کند و وقتی کوچکترین کاری می کند با خوشحالی می گوید من کردم و به همان افتخار می کند و خودش را برای همان کار از بقیه جدا می داند و وقتی این غرور به اوجش می رسد که چیزی یاد می گیرد و زکات علمش را نمی پردازد و فکر می کند اگر این کار را کند همه برای علمش به او متوسل شوند و برای او احترام بگذارند!

درواقع همچین آدمی اصلا احترام که هیچ باید تف کنید روی صورتشان و غرورشان را با تلاش متقابل یعنی یادگیری همان علم بشکنی و به‌آنها یاد آور شوی که چه بودند و چه شدند!

غرور مقامی بدترین غرور است مثلا طرف شده رئیس جمهور و همه را به شلوارش هم حساب نمی کند بلکه به لباس زیر تر از شلوارش هم کاش حساب می کرد ولی نمی کند به داخل تر نرویم تا …

خلاصه ولی بدتر از اینها این است که کسی که فرمانده اش کنی و فکر کند خدای همه چیز شده است و شاخ و شونه بکشد برای همه و قصه شود قصه آن انگولک کن مردم که یک فرهیخته ای را مورد عنایت قرار می داد و فرهیخته هربار به او درهمی می داد و رفت شاه را انگلوک کرد و شاه سر او را زد! غرور بد است مخصوصا اگر بادت کنند و با سوزن بترکانند که هیچ شوی

غرور بد است


خب ُ‌حالا به جمع لینوکسی ها ‍اضافه شدم...



چند وقتیست درگیر انتقال پرونده و درگیر بعضی بچه بازی های فرمانده پایگاه شدم

به اسم تربیت من میخوام برم جایی که می دونم تربیتش یعنی هر کدوم از بچه هاش یه حوزه بدی بهشون بهتر از خیلی فرمانده حوزه ها کار می کنن البته بعضا فرمانده حوزه ای سراغ دارم که تا ساعت 2 شب توی حوزه کار می کنه و خونه نمیره ولی زنگ میزنه زن و بچش میان دم در حوزه یکساعت باهم شام می خورن و دوباره کار !

فرمانده حوزه ای رو هم میشناسم که ساعت 2 شب بهش خبر دادن بسیجیت رو فلان جا توی گشت درگیر شدن بلند شده رفته دادستانی و همه اون اراذل رو گرفته برده و شب های قدر خودم شاهد بودم که وقتی صدای موتور های گشتی توی خیابون زیاد بود ، بیسیم زد که آروم تر برونن!

خلاصه از همه اینها بگذریم

به طرف چند وقته میگم پایگاهت تشکیلات نداره و زمین میخوره میگه تشکیلات داره شما خبر نداری پس اون شبی که اون طرف اومد چرا هیچ بُلد رسانه ای نشد ؟ (درباره جایی که میگم حفاظت گفتار رعایت بشه بهتره)

میگم خبر ندارم که نیست خودم هستم میبینم نداره.

بعد من با دو سه تا از بچه های پایگاه میرفتیم جلسات یه قرارگاه فرهنگی که خیلی جلسات توپی داره و توی تشکیلاتش خیلی خوب عملکرد داره

بهم زنگ زده میگه آقای فلانی ، دیگه نبینم بچه ها رو برمیداری میبری پایگاه ***

منم قشنگ گفتم : دلشون میخواد میان!

حالا دیشب رفتم مسجد کابل دوربینی که یکی از بچه های پایگاه بهم داده بود رو برگردونم پدر یکی از همین بچه هایی که بهش گفته بودم بیاد اومده بود مسجد دنبال من می گشت

باهم حدود 15 دقیقه صحبت کردیم که قبل اون حرفش این بود که پسرش نیاد ولی 15 دقیقه بعد این شد که بیاد و گفت حتما به پسرم میگم که این جلسات شما رو بیاد!!

اصل اول راهبرد استراتژیک نگرش خلاق هست ؛ یعنی میبینی اگر جایی با ایده هات موافقت نمیشه و ایده هات از نظر اجرایی خیلی عالیه برو جای دیگه کار کن و تنهایی...

خیلی از پایگاه ها هستند که به این مشکل فشلیسم دچار شدن و خیلی آدم های کثیف توی محدوده همین پایگاه ها فعالیت می کنند...


از خواب بیدار بشیم !


سلام خدمت همه مخاطبین

داستان برای بار چهارم رفت روی بازنویسی ، این بار بار آخره و دیگه باز نویسی نمیشه تا یک نسخه اش در اختیار دوستان به صورت مجازی و رایگان قرار بگیره تا بازخورد های شما رو دریافت کنه


داستان توی اولین نوشتن خیلی غیرواقعی بود ولی الآن بهتر شده و واقعی تر و عینی تر شده


داستان تقابل با شیطان برای سومین بار در مرحله باز نویسی قرار گرفت ؛ انّ شاءلله این بار تموم خواهد شد و مراحل جلو تر ...


یاعلی


نقد کتاب "نه"

کتاب "نه" آخرین تألیف حجت الاسلام محمدرضا حداد پور جهرمی است که من به تازگی موفق به خرید و خواندن این کتاب شدم.

کتاب داستان دخترانی را روایت می کند که در دام آزمایشگاه های بزرگ اسرائیل در جزیره ایست که در آنجا از هر قومیت و نژادی می توانید کسی را پیدا کنید ؛ اسرائیلی ها با این هدف که بوسیله ژنوم های انسانی قوی و قدرت مند صهیونیسم ها را مجهز کنند روی این قومیت ها و نژاد های اصیل و بعضا شیعه کار می کردند.

در زندان ها طبق گفته نویسنده برنامه های روتین به نحوی اجرا می شده که شخصیت اصلی داستان یعنی "سمن" هیچ چیزی نمی دانسته ، سمن از داخل یک قبر داستان را روایت می کند و بعد از 7 روز به زندان میرود و در آنجا با چند نفر دیگر که افغانی بود آشنا می شود ؛ دو مرد و سه دختر دیگر درون یک سلول بودند که اسم یکی از این دختر ها که خواهر بزرگتر حیفا (درکتاب حیفا) بود به نام مستعار "ماهدخت" آشنا می شود که او بقدری عمل پلاستیک انجام داده بود که چهره اش را شبیه افغانی ها کرده بود.

ماهدخت بوسیله سمن زبان دری پشتو را می آموزد و خیلی مرموزانه بهمراه سمن از زندان آزاده می شود!

البته در اینجا باید به بالایایی که اسرائیلی ها بر سر این دختران بی پناه می آوردند اشاره ای کرد که دوستان وقتی کتاب را خریداری کنند میتوانند این ها را دنبال کنند.

البته وقتی آزاد می شوند ابتدا به انگلیس ! می روند و در آنجا چند ماهی چاق و چله می شوند ، سپس به اسرائیل می روند و در آنجا به تحصیل علوم انسانی بویژه درباره زنان می کنند و در آنجا سمن نیز که ذهنی اطلاعاتی و جستجوگر دارد به دنبال ماوقع در زندان می رود و بقدری در کتابخانه ملی اسرائیل تحقیق می کند که در زمینه ژنتیکی استاد می شود!

آنها به ترکیه و سپس به افغانستان سفر می کنند و در جریان سفرشان به افغانستان "محمد" (احتمالا نویسنده داستان) وارد ماجرا شده بود ، البته از زمانی که پیتزا را در اسرائیل سفارش داده بودند محمد با سمن ارتباط می گیرد و این گونه داستان اطلاعاتی در فصل سوم کتاب آغاز شد.

کتاب در خشونت محمد علیه جاسوس اسرائیلی به نظرم زیاده روی کرده بود ، آنجایی که با یک کارد پای ماهدخت را نیمه قطع می کند به نظرم اغراق هست و اینکه دختر رو مثله می کنه و توی گونی می بره خیلی حد خشونت بالایی رو نشون داده ، از اونجایی که میتونست مثلا با کلت کمری راننده ماهدخت (که اون هم محافظ و جاسوس اسرائیلی بوده) با یه گلوله بزنه مثلا توی دست ماهدخت و سریع بازدداشتش کنه و زنده ببرتش

همچنین در شیوه بیان مصائبی که توی زندان داشتند و حتی اینکه 2 تا ایرانی کی بودند هیچ ، هیچ اشاره ای نکرده و محمد هم هیچ حساسیتی نسبت به این موضوع نشون نداده .

کتاب در کل امتیازم از 10 بهش 9/6 هست

بخونیدش


محمدحسین کتابی ۹۷-۱۰-۰۹ ۱ ۰ ۱۰۲

محمدحسین کتابی ۹۷-۱۰-۰۹ ۱ ۰ ۱۰۲


خواب عجیب و درخواست تعبیر

چند وقت پیش خواب دیدم بعنوان یه نیروی اطلاعاتی رفته بودم توی یه پاساژ

صدای درگیری هایی بیرون پاساژ می اومد و من هم به سرعت بیرون رو نگاه انداختم ، کلت کمری ام رو آماده کردم و از مردم خواستم بیرون نرن و در بالاترین طبقه و دور از پنجره ها باشن.



سلام به همه دوستان گرامی ، چند وقتی هست که سرم خیلی شلوغه و درگیر نوشتن کتاب تقابل با شیطان هستم...

انّ شاءلله فارغ که شدیم و این بچه ای که زاییدم رو بزرگ کردم و تحویل شما دادم ، باز هم مینویسم....


۱ ۲ ۳ ... ۷ ۸ ۹